تبلیغات
روئوس من
سلام بهونه قشنگم
سکولار( saecular ) واژه ای لاتینی است و این واژه در بعد تا ریخ هم چون
هر واژه دیگری دچار تحول و دگر گونی گشته و بهمین دلیل نیز در معنا و مفاهیم گوناگون
مصرف شده است . بنابر این هر یک از معانی این واژه خود روندی تاریخی را باز تابم می
دهد . و کوششی را که انسان در جهت تحقق مدنیت بر داشته است . نشان میدهد. پس برای
آنکه بتوان از ( سکولاریسم ) درکی همه جانبه بدست آورد . بد نیست که کوتاه به تمام معنی
بپردازیم . نخست آنکه واژه ( سکولار) از ریشه سکولوم saeculum که واژه لاتینی است
استخراج شده است که به معنای عدد صد است در این معنی ( سکولار ) به آن روند ها . رخداد
ها ،و جریانات گفته می شود که هر صد سال یک بار تکرار می شوند و بر زندگی انسان تاثیرات
شگرف می گذارند. در این مفهوم واژه سکولار در دوران باستان و پیش از پیدایش مسیحیت بکار
گرفته شده است . می دانیم که میانگین عمر انسان در جوامع پیشرفته سرمایه داری با توجه به
پیشرفت چشم گیر دانش پزشکی و بهداشت چیزی حدود 75 تا 80 سال است و تنها تعداد اندکی از
آدمیان بیش از صد سال عمر می کنند . در دوران کهن میانگین عمر آدمیان چیزی در حدود 20 تا 25
سال بود و بهمین دلیل صد سال دورانی از عمر چند نسل را در بر می گرفت . حتی در قرن هیجدهم
که انقلاب کبیر فرانسه روی داد . یعنی در دورانی که جامعه فرانسه پا به دوران تولید سرمایه داری
می گذاشت . میانگین عمر در این کشور برابر با 29 سال بود ( 1 ) باین ترتیب صد سال دارای
عظمت و ابهتی ویژه بود . بر اساس همین نگرش بود که پیش از پیدایش مسیحیت بخشی از مردم
بر این باور بودن که در تاریخ بسیاری از رویدادها تکرار می شوند . همانطور که آن مردم در هر سال
با بهار و تابستان و پائیز و زمستان روبرو می شدند . بر این باور بودند که در هر صد سال نیز
بسیاری از وقایع و حوادث تاریخی تکرار می گرند . زیرا که آن امور هم چون فصول سال جزئی
از روند کائنات را تشکیل میدادند . بعد ها که مسیحیت به وجود آمد بسیاری از مومنین که تحت تا
ثیر اندیشه شیلیاستی قرارداشتند . می پنداشتند که خدا هر صد سال یکبار جهان را مورد خشم و غضب
قرار خواهد داد و برای اصلاح آن مسیح و یا یکی از حواریون او ظهور خواهد کرد تا ستمدیدگان را از
چنگال ظلم و جور برهاند . خلاصه آنکه به همه آن اموری که می توانست هر یک صد سال یکبار حادث
شود (( سکولار )) می گفتند و خصوصیت این پدیده آن بود که قابل تقلید و تکرار نمی توانستند باشند
هم چنان که بهار هر سال برای مدت معینی حادث میشود و در دیگر فصل ها ی سال قابل تکرار و تقلید
نیست . دیگر اگر بخواهیم برای واژه ( سکولار ) معادلی فارسی بر گزینیم ، می توان از واژه های
( دنیوی ) و یا ( جهانی ) بهره گرفت . یعنی آنچه که دارای منشا ء زمینی و مادی است و باین جهان
وابسته است. آنطور که به نظر میرسد . این واژه در ابتدا و بطور عمده توسط کلیسای کاتولیک مورد
استفاده قرار گرفت و آنهم در موارد مختلف .پس لازم است در پست بعدی بصورت اختصار به ادامه
این پست بپردازیم . ( سکولار . مسیحیت . اصل تثلیث)


جنت به بها ، نمی دهی می دانم ... اما به بهانه ، می دهی میدانم
گر نیست بها ، بهانه دارم بسیار ...بر اشك شبانه ، می دهی می دانم
در این وادی غم افزا كه بانگ خاموشی طرح لب است و از زمین و زمان
شكوه دارم من به تو سلام میكنم (سلام بهونه قشنگم )
با سلام و درود بی پایان خدمت تمام دوستانی كه در این مدت مرا همراهی
كردن و با نظرات سازنده و زیبا و با قلم نافذ و شیوای خود مرا یاری نمودن
سپاس و درود مرا پذیرا باشید .
من طلا بانو از دوستان مسیحی و دوستان مسلمانم دعوت میكنم كه در باره
این آیه از سوره صف . كه خداوند به عیسی بن مریم چنین گفته نظر دوستان
(از بر گرفته از وبلاک آقای جوینده )
اى مؤمنان، یاوران (دین) خدا باشید، چنانكه عیسىبنمریم به حواریون گفت: «چه كسانى در راه دین خدا یاوران منند؟» حواریون گفتند: «ما یاوران (دین) خداوندیم؛» سپس گروهى از بنىاسرائیل ایمان آوردند و گروهى (انكار و) كفر ورزیدند؛ آنگاه مؤمنان را در برابر دشمنانشان یارى دادیم، و پیروز گردیدند. (صف ، ۱۴)
۱- بیشک، منظور از «گروهی از بنیاسرائیل که ایمان آوردند» منظور کسانی هستند که به حواریون مسیح پیوستند و آنها را در راه ایمان به مسیح یاری رساندند. در تفسیر نمونه در اینباره، چنین آمده است:
«حواریون» در پاسخ با نهایت افتخار عرض كردند: «ما یاوران خدا هستیم» (قال الحواریون نحن انصارالله). و در همین مسیر با دشمنان حق به مبارزه برخاستند «گروهى از بنى اسرائیل ایمان آوردند (و به حواریین پیوستند) و گروهى كافر شدند» (فامنت طائفة من بنى اسرائیل و كفرت طائفة).
(تفسیر نمونه، جلد ۴۲، صفحهی ۹۶)
۲- در این آیه، آمده است که الله این ایمانداران به مسیح را (که از قوم بنیاسرائیل بودند) تایید کرد؛ و آنان بعدها (سرانجام) بر دشمنشان پیروز گشتند، و بر آنان غلبه نمودند.
و هم اینكه در قسمت نظرات در پست قبلی اگر مراجعه كنید . خواننده وبلاك
طلا بانو جناب دكتر تقوایی و پسر ایشان جناب آقای مسعود تقوایی از جناب
طلا بانو هست آقای مسعود تقوایی دو سوال از ایشان كردن كه در پست قبلی آقای
ZORRO1351 در كامنتی جواب آقای مسعود تقوایی را چنین داده . اول سوال
آقای مسعود تقوایی ( به چه دلیل خدا عالم و حكیم است . به چه دلیل خدا قادر است)
جواب آقای ZORRO1351 و كامنت خود ایشان
پنج شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵
1- سلام خدمت طلا بانوی عزیز و با تشكر از جناب دكتر تقوایی كه همچون گذشته مرا از لطفها و محبتهای فراوانشان بهرمند میكنند همینطور سلامی دارم خدمت آقای مسعود تقوایی .
آقای مسعود تقوایی در صورتی میتوانم برسی كنیم كه چرا میگوییم خدا عالم است قادر است و حكیم است به شرط آنكه درك درستی از مفهومی با واژه ی (( خدا )) داشته باشیم .
پنج شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵
2- آنچكه من به عنوان اصلی ترین مفهوم از دنیای پیرامونم درك كردم همان جمله ی سر آغاز قصه های كودكی ست كه بارها شنیده ایم و بی توجه به كلیدی بودنش از آن گذر كردیم .
و آن اینست كه ( یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچی نبود )
آیا توصیفی در یك جمله از خدا وجود دارد كه اینچنین به بیكرانی خدا نزدیك باشد؟
بزارید همین جمله ساده و بچگانه را كمی تشریح كنم تا به عمق مطلب كه مقدمه ی حرف من هم هست پی ببریم.
پنج شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵
3- این جمله اگر در آخر میگه غیر از خدا هیچی نبود پس چرا اولش میگه ((یكی)) بود ؟
علت آن است كه این یكی در توصیف همان خداست كه یكیست اما با گفتن یكی نبود به این نكته اشاره میكند كه این (( یك )) یك كس یا یك چیز نیست كه بخواهیم براش محدوده تعیین كنیم و چون محدود نیست جز او هم چیز دیگری نیست پس خارج از اون معنا نمیدهد و این یعنی هرآنچه در عرصه ی(( وجود )) است خداست و غیر خدا وجود نداره .
پنج شنبه ۲۵ آبان ۱۳۸۵
4- پس میتوان این گونه گفت كه خدا كلیتی ست كه محدود نیست به طوری كه هرچیز به تنهای خدا نیست اما جدا از خدا هم نیست پس میشود خدا را حتی در ذره ای از یك قطره آب تا تولد یك سیاه چاله با تمام رموزش در فضا حس كرد و مشاهده .
اینست كه با درك محدودمان از اطراف آن هم به نسبت قدرت حواس و توانایی تجزیه و تحلیلمان میتوانیم به عالمی و قادری و حكیمی سلسله واری رسید كه تصدیق كند عالمی و قادری و حكیمی آن یكی یی كه یكی نیست چرا كه جز او چیز دیگری در عرصه وجود نیست كه مقابلش قرار گیرد
حال از تمام خوانندگان این وبلاك طلا بانو انتظار دارم که جواب دو سوالی که
جناب مسعود تقوایی پرسیدن را پاسخ دهند . هم اینكه در باره كامنت آقای
ZORRO1351 شما دوست عزیز چه نتیجه ای گرفتی. آقای دكتر تقوایی
و پسر ایشان آقای مسعود تقوایی نظر خود را در باره كامنت این دوست گرامی
ZORRO1351 در پست قبلی علام فرمودن نظر شما دوستان چیست .
من هم نظر خود را در قسمت نظرات علام میدارم


سلام به آسمان آبی که مرا به یاد چشمان تو می بیند .
بهونه قشنگم . بگذار متن را این گونه آغاز کنم با این جمله که ( عقا ب در آغاز
پر کشیدن گاه پر می ریزد اما در اوج حتی از با ل زد ن هم بی نیاز است ) (
میدانم تو در اوج هستی) اما من هم از درخت چیزی آموختم که اگر درخت پای
در اسارت خاک دارد . اما سر افشاندن بر آسمان را فراموش نمی کند . من هم
آسمان را فراموش نمیکنم . خدایی دارم.
عزیزم بهونه قشنگم :
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب
بهونه قشنگم : من هر شب تو را این چنین معنا می کنم و صدایت میزنم
و میگم . بهونه قشنگم تو آینه ی حق نمای عشقی می دونی تو در نای زمان
نوای عشقی . بر کشتی عشق نشستی هیهات کنان بشتاب . که ناخدای عشقی
بهونه قشنگم امشب نجوایی کردم با دلم گفتم خدایا . من ایستاده ام زیر آسمان
تو تا باریدن دلم را چشم به راه با شم دو دل بودم بیایم یا نه . یک دل را گذاشتم
پایین پایین اما آن یکی دلم را که مهرش کرده ام برای بهونه قشنگم گرفتم به
دستم و آمدم نزدت . خدا یا حالا ایستاده ام اینجا زیر آسمان تو و می دانم اگر
به آهستگی با ل زدن سنجاقک ها سلام کنم می شنوی و همین برایم کافیست
. حالا بگذار آغاز کنم گریستن را و بگویم وقتی یک قدم از بهونه قشنگم فاصله
می گیرم چقدر زود گلدان احساسم زرد و پژمره می شود .
ای خداتی مهربان من : ای مهربانترین . صدای دلم را بشنو . بشنو که به تو
محتاجم و دل به حریم رویای ات سپردم . به درگاهت آمدم تا فقر و در ماندگی ام
را نزدت بگذارم و قلبم را قربانی عشق پاک بهونه قشنگم سازم.
خدای خوبم . من دست تمنای خودم را به سویت بلند کردم که فقط بگویم
خدایا . من _ من _ به تو محتاجم.
آهای – آهای- بهونه قشنگم با تو هستم تو می دانی می دانم که به یقین
می دانی که در تلاطم چشمان منتظرم یاد شیرین توست که آرامم میکند
تو می دانی که مرا امید وصل است و نگاهی از تو که تار و پودم را روشن
سازد. و من همیشه منتظر قدمهای راسخ و چشمانی که می توان زیر آن با
بارش عشق تر شد. من تمام پیچک های نگاهم را پیشکش قدمهای مهربانت
می کنم . ای ماندگار ترین لبخند .
چرا چرا . بهونه قشنگم : نمی خواهی بدانی که این دل که پشت پیراهنی
از گل سرخ پنهان است چقدر دل تنگ توست . اگر دهلیزها یش را ببینی
که با نام تو تزیین شده و اگر صدای تند و هیجان آلودش را بشنوی . آن
وقت شاید کمی . فقط کمی مرا درک کنی.
دلم که شکوه ز دست تو با خدا می کرد
میان شکوه نهانی ترا دعا می کرد
به یاد توست همه لحظه های هستی من
دل تو کاش که یک لحظه یاد ما می کرد
طلا بانو


بهونه قشنگم :
هزار بار رفتی وهزار بار محبت تو را گدایی کردم. مرا بخشید ی و ولی باز با بهانه ی
هوای رفتن به سرت زد . هزار بار شکستم و تو یکبار شیشه ی عمر این عادت را
نشکستی. گریه هایم را نشنیده گرفتی و اجازه ندادی هزاران بغضی که در گلویم
جا باز کرده بود . با قطرات اشک جاری شود . تو فرصت فریاد نمیدادی و نمیدیدی
من هزار بار تمام شدم و تو هرگز تمامش نکردی . تو رفتی و من را با عاشقانه
هایم . تنها گذاشتی
.اما بهونه قشنگم : من در تمام آینه ها تصویر تو را حس کرده ام و در تمامی
گل های یاس عطر تو را بوییدم . وقتی به تو می اندیشم اسمان و زمین پر از
عطر حضورت می شود . بهونه قشنگم . من فردا را با شعر امروز . عاشقانه
اغاز می کنم تا امید را به ساقه ی نیمه جان نیلوفری که در دلم ریشه دارد پیوند
بزنم و زندگی را با نام تو که فرصت دوباره بودن را به من داد اغاز کنم . میدانی
چرا ؟؟ (( چون در کوله بار م جز امید و اندیشه به تو چیزی ندارم که به خود هدیه
کنم )) تو حقیقت مطلقی
بهونه قشنگم : عزیزکم . امشب به پروردگارم گفتم
.پروردگارا هر آنگاه که ابرها در آسمان پاره پاره می شود من تو را صدا میزنم
و بهونه قشنگم را از تو میخوام . گفتم پروردگارا در آن لحظه که مرغ حق ثنای
تو را می گوید . من تو را می خوانم . و بهونه قشنگم را از تو میخواهم . نگاهی
کن خدایا . تو میگویی من خدای مهربانم . ای مهربان خدایم . این بنده ناچیز تو
تمام نگاهش به دست توست . دستانم را خالی برنگردان ( الهی آمین
)یقین دارم تو می آیی اگر امروز فردا شد


عده ای از دوستان گمان کردند ( ای کاش ) یی که من در متن قبلی ابراز کردم ،صرفا احساسی
و به دور از تفکر و تامل است نه اینطور نیست بلکه من قبلا در مورد شرایط پیرامون آن دوره
فکر کرده ام و البته هرگز ادعا این را هم ندارم که تحلیل من تحلیل درستی از وقایه است اما

((( تحلیل من از وقایع آن روزگار بدین گونه است )))
که حضرت امام صادق بنا به دلایلی که بعدا میگویم اشتباهی بزرگ در بر آورد توازون قدرت
آن دوره داشتند این اشتباه موقعیت شناسی باعث آن شد که ایشان برگ ابومسلم را برگ برنده ای
تشخیص ندهند و روی آن ریسک نکند چرا که در صورت شکست ابو مسلم خراسانی اسلامی که
ایشان صحیح می دانستند و قصد ترویجش را داشتند با فوت زود هنگامشان اگر نگوییم از بین
میرفت تا حدود زیادی ناقص می گشت .

و اما دلایلم ، 1_ پیشنهاد بیعت و به عبارتی خلافت از سوی ابومسلم خراسانی به حضرت
صادق کمی بعد از مرگ ابراهیم امام و قبل از جنگ مهم و اصلی ذاب بود . جنگی حساس و
سرنوشت ساز که نتیجه این قیام را معلوم میکرد .
2_ و اما گویی برای حضرت صادق تاریخ دوباره دارد تکرار میشود آن هم کدام تاریخ
تاریخ قیام مختار در زمان پدر بزرگش ( حضرت زین العابدین )

قیام مختار : در سال66 هجری مختار بن ابو عبید ثقفی ، هواخواهان حسین ابن علی
را در کوفه گرد آورد و به خون خواهی آن حضرت برخواست سپس قاتلان و کسانیکه
در کشتن حسین بن علی دست اندر کار بودند دستگیر کرده همگان را بکشت. مختار
شمر و عمر بن سعد را به قتل رسانید و سر ایشان را برای حضرت زین العابدین
به مدینه فرستاد سپس عبید الله بن زیاد را درکنار رود ذاب شکست داده بکشت و سر
او را به قصر اللمارۀ کوفه جایی که سر امام حسین را برای ابن زیاد آوردند فرستاد،
مختار نخست مردم را به امامت علی بن حسین زین العابدین که در مدینه میزیست
می خواند ولی آن حضرت به وی توجو نداشت و همین حسنه سیاست بود که عبدالله
بن زوبیر که بر مکه و مدینه حکومت داشت متعرض علی بن حسین نگردید. امام نامه
هایی را که از مختار می رسید را پاسخ نمیداد . و رسما در مسجد مدینه از او تبری جست
( چون زین العابدین از مختار بیزاری جست ) مختار دعوت به امامت محمد بن حنفیه پسر
علی بن ابیطالب کرد . به شمال عراق لشکر کشید و تا موصل را زمیمه ی حکومت خود
نمود . ایرانیان در این قیام به مختار یاری کردند و حتی عده ی ایشان در سپاه مختار چند
برابر عربها بود .عبدالله بن زبیر برادرش مصعب را به جنگ مختار و تصرف کوفه فرستاد
مختار در 68 هجری از مصعب شکست خورد و در مذار در ناحیه میسان میان واسط و
بصره به قتل رسید . از لشگریان او قریب هفت هزار تن اسیر شدند که قالب ایشان ایرانی
بودند . و همه از دمه تیغ لشگریان مصعب گذشتند .

4- این چنین تجربه ای و تجربیات دیگری همچون بیعت شکنی های پی در پی اهل
کوفه با حضرت حسین و حضرت علی
5_ و همان طور که میدانیم در زمان فوت حضرت زین العابدین حضرت صادق به روایتی
11و به روایتی دیگر 14 سال سن داشتند و از انجا که ایشان بسیار با هوش بودند میگویند
از 5 سالگی در محضر درس حضرت باقر تعلیم میگرفت . و صد البته تاثیرات و تالیمات
پدر بزرگ ایشان را هم نمیتوان نادیده گرفت .
(سلام بهونه قشنگم. طلا بانو)


بعضی وقتها آدم به برگهایی از تاریخ میرسه كه خیلی ساده پیش خودش میگه
ای كاش میشد كه این برگها به گونه ی دیگری رقم میخورد .برگی از تاریخ كشورم
را مرور میكنم كه در كتابهای درسی یا عمدا یا سهوا خطهایی از آن را سانسور یا
حذف كردن .
نسب عباسیان به عباس بن عبد المطلب بن هاشم بن عبد مناف عموی پیغمبر می رسد
كه البته همانطور كه میدانیم از پیش از اسلام بین بنی هاشم و بنی امیه بر سر
تولیدت خانه كعبه اختلاف بود
در اواخر بنی امیه كسانی كه با آن طایفه دشمنی داشتند طرف خاندان مخالف ایشان
یعنی بنی هاشم را گرفتن و چون عباسیان نیز از بنی هاشم به شما ر میرفتن به كمك ایرانیان
موفق شدند بر حریف و دشمن سابق خود بنی امیه پیروز گردن . . نخستین دعوت عباسیان در
خراسان از سال صد هجری آغاز شد . دستور آن بود كه بیشتر به ایرانیان اطمینان كنند
و از عرب به طوایف یمانی قحطانی اعتماد نمایند روش تبلیق آن بود كه نخست شرحی
از اسلام و محسنات آن بیان می كردن سپس به ذكر معایب بنی امیه و انحراف آنان از اسلام
می پرداختند آن گاه ازفضایل آل محمد و اهل بیت و مظلومیت آنان و اینكه اسلام حقیقی در
نزد ایشان است سخن میگفتن . و می گفتند ما باید به خلافت یكی از اولاد پیغمبر راضی شویم
از زیركی كه داشتند نام كسی را نمیبردن و فقط چنین وانمود می نمودند كه دعوت به یكی از
فرزندان رسول خدا میكنند . مردم هم كه طرفدار اهل بیت و علویها بودند گمان میكردن كه مقصود
از دعوت ایشان یكی از آل علی است . امام عباسی ( محمد بن علی بن عبد الله بن عباس ) بعد از
فوت ، پسرش ابراهیم بن محمد معرف به امام جانشین پدر گشت . رهبر واقعی این سازمان مخفی
بازرگانی بود ایرانی به نام( بكیر بن ماهان ) كه اداره امور نقیبان بدست او بود وی به مرو آمده
و مرگ محمد و امامت پسرش ابراهیم را به اطلاع شیعیان عباسی رسانید . او در سال صدو بیست
و شش هجری دستگیر شده و در كوفه به زندان بنی امیه افتاد . در زندان با جوانی ایرانی به نام
( ابو مسلم خراسانی) آشنا شد و همو بود كه پس از آزادی از زندان وی را به ابراهیم بن محمد
معرفی كرد ابراهیم امور دعوی خود را در خراسان به ابو مسلم سپرد . در سال
هزارودویست و هفت هجری پس از مرگ بكیر بن ماهان ابو سلمه جانشین او شد .
ابو مسلم خراسانی جوانی
با لیاقت و دلیر بود و از مردم مرو رود بشمار میرفت ابراهیم بن محمد او را به ریاست شیعه آل
عباس در خراسان بر گزید نام فارسی ابو مسلم ( یاقوت بهزادان) و نام پدرش ( ونداد هرمزد) بود
ابو مسلم در هنگامی كه به خدمت ابراهیم امام رسید بیش از نوزده سال نداشت دعوت عباسیان
در آغاز سرّی بود . در سال صد و بیست و نوه هجری از جانب ابراهیم به ابو مسلم فرمان
رسید كه دعوت خود
را در خراسان آشكار كند . ابو مسلم درخش سیاه عباسی را نخستین بار
( بیست پنج رمضان 129 هجری ) در قریحه سفیدنج
نزدیك مرو بر افراشت مردم شورشی كه قیام كرده و در
ركاب ابومسلم می جنگیدن از شیعیان كیسانیه و خوارج سیستانی و زرد تشتیان خورمدینی
و روستائیان و پیشه وران و بر دگان تشكیل میشدند . اینان بخاطر عباسیان نمی جنگیدن بلكه
به امید نجات از ظلم و ستم بنی امیه سلاح در دست گرفته بودند .نثر بن سیار سردار معروف
عرب فرمانروای خراسان بود در صدو سی و یك هجری از ابو مسلم شكست خورد و در ساوه
در گذشت . سپاه مروان بن محمد نیز بدست قحطبهه بن شبیب سردار ابومسلم در ری شكست
خورد . در سال صدو سی و دو هجری مروان بن محمد بر نهانگاه ابراهیم امام در همیمه شام
آگاه شد و او را گرفت و در زندان كشت پس از مرگ ابراهیم امام ابو سلمه به سه تن از بزرگان
آل علی یعنی امام جعفر صادق و به عبدالله محض بن حسن بن حسن بن علی و به عمر الا شرف
بن امام زین الا عابدین سه دعوت نامه نوشت و آنها را همراه یكی از غلامان خود فرستاد و او را مامور
كرد كه دعوت خلافت را به ترتیب به هر سه ایشان پیشنهاد كند و اگر یكی از ایشان قبول كند دو
دعوت نامه دیگر را با طل نماید طبق قرار غلام نخست به خدمت حضرت صادق رفت آن
حضرت نامة ی ابوسلمه را باز نكرده سوزاند و به دعوت او جوابی نداد . غلام سپس پیش
عبدالله محض رفت . عبدالله دعوت ابوسلمه را پذیرفت و برای مشفرت به خدمت حضرت
صادق شتافت . حضرت صادق به وی گفت : ( مردم خرسان كه تو نه ایشان را دیده ای و نه ایشان تو را
چگونه پیرو تو خواهند شد آیا ابو مسلم خراسانی را تو به خراسان فرستاده ای ؟؟ خویشتن را دست
خوش هوا و هوس مكن و بدان كه این دولت بر همانها كه بر آن قیام كرده اند قرار خواهد گرفت )
عمر الا شرف نیز به دعوت ابوسلمه جوابی نداد . و نقشه ابوسلمه به نتیجه ای نرسید . بلكه افشای
آن موجب تغییر حال عبد الله سفاح بر او و كشتن آن مرد كه وزیر بنی عباس شمرده می شد منتهی
گردید . پس از كشته شدن ابوسلمه، ابومسلم خرسانی در خصوص خلافت به حضرت صادق مراجعه
كرد . حضرت در جواب او نوشت كه : ( نه تو از یاران منی و نه زمان زمان من است ) ابو مسلم
نا امید شد و به اجبار با سفاح بیعت نمود و این چنین پس از كشته شدن ابراهیم امام برادرش عبدالله سفاح
به جا نشینی وی انتخاب شد . و بالا خره در سال صد و سی و دو هجری به فرماندهی ابو مسلم خراسانی
مروان در كنار رود زاب در مغرب ایران معروف به جنگ ( زاب ) شكست خورد و به مصر گریخت و
در آنجا كشته شد و با مرگ او دولت بنی امیه بدست ایرانیان منقرض گشت . ابو مسلم در دوازدهم ربی
الا ول سال صد و سی و دو هجری عبد الله سفاح را در كوفه بر مسند خلافت نشاند . بنی عباس
بنی امیه را در همه جا جستند و كشتند . عبدالله سفاح در صد و سی و شش هجری به بیماری آبله
در گذشت . و برادرش ابو جعفر منصور ( صدو سی و شش _ صدو پنجاه و هشت )به جای او
نشست منصور از ابومسلم بسیار واهمه داشت و همواره میخواست او را از وطنش دور سازد از
این جهت فرمان ولایت مصر را برای او فرستاد ولی ابو مسلم با قهر این فرمان را پس داد و راه
خراسان پیش گرفت منصور به وحشت افتاد كسان خود را به استمالت نزد ابو مسلم فرستاد
ایشان وی را راضی كردن كه به نزد منصور به دارا لخلافه رود منصور در شهر رو مكان ( رومقران)
در نزدیكی مداین كه در آنگاه مقر خلافت او بود با نیرنگ وی بكشت و چشم از همه خدمات آن مرد بزرگ
به قول مامون عباسی تالی اسكندر و اردشیر زمان بود بپوشید ( صد و سی و هفت هجری ) عباسیان
چون بر خلافت دست یافتن خویشاوندی نزدیك خود را با علویان فراموش كرده و با ایشان به دوشمنی
بر خواستند . و چون آنان را رقیب خود در خلافت میپنداشتند در همه جا به تعقیب ایشان میپرداختند
چنان كه به قول یكی از شعرای علوی : به خدا سو گند كه بنی امیه یك دهم ستمی كه بنی عباس به
علویان كردن هرگز روا نداشتند .

ای كاش حضرت صادق جواب رد به ابو مسلم خراسانی نمیداد .چرا كه قصه زندگی
ابو مسلم . از ابتدا تا انتها نمایانگر این است كه او مردی وطن دوست و با ایمان بود
نه مردم خراسان مردم كوفه بودن و نه ابو مسلم مامون عباسی كه به امام خود خیانت
كند . اگر چنین میشد سرنوشت اسلام و ایران به گونه ی دیگر رقم میخورد .


اكنون كه بهار از راه میرسد و گذر ایام ، ما را بسوی سالی نو ، پر امید و پر نشاط پیش میبرد
بهونه قشنگم، شادمانه ترین درود ها و تهنیت ها را تقدیم تو می دارم . و برایت سالی بی ملال
و مشحون از بركت و طراوت آ رزومندم .

روزی بهونه قشنگم به من گفت :
انتظار ، خلاصه ای از نام زیبای توست . چقدر دلنشین است عمری نشستن در کمین
نیم نگاهی از تو و به تصویر کشیدن لحظه آمدنت و مهربانی تو با چشم به در دوختگان
تو بهترین عشقی که خدا سایه اش را برای سرنوشت من آفرید . کاش به دوری امر کنی
تا برای یک چشم بر هم زدن هم که شده پرده میان ما بیفتد و بتوانیم یک دل سیر همدیگر
را نگاه کنیم ( گفتم بهونه قشنگم ) میخواهم بگویم دوستت دارم ، تا حال ، تا همیشه، تا مرگ.
بهونه قشنگم گفت ،
لحظه های تنهایی ات را بسوزان ، وقتی سهمت از پرواز در پیله ماندن است . روزهایت را
پاره کن ، وقتی پروانگی ات را دار زدند زیر شاخه شاخه های رزهای سرخ . ثانیه ها را
باور کن که تو بودی و عشق و پرواز . لحظه هایی را دور بینداز که تمام حس پروازت را
انکار کردن. تو در پیله هستی اما قرار نیست تا آخر در پیله بمانی . هر پیله ای روزی باز
میشود ، پس هر چه زودتر پیله را بشکاف و پروانگی ات را ثابت کن .
گفتم بهونه قشنگم
ای زیبا ترین و آرام ترین . ای سبز تر از سبز ترین . من اگر کور شوم همچنان تلالوی
نور تو را در اعماق قلبم می بینم . و اگر کر شوم غمی ندارم زیرا صدای آشنایت را ذره
ذرۀ وجودم می شناسد . حتی اگر لال باشم ، باز با تمام بی زبانی نام تو را میخوانم . ای
مربی امید واری ، زیبا تر از بهار ، تا آن لحظه که خاک گل کوزه گران شوم ، فراموشت
نخواهم کرد . سلام بهونه قشنگم .
اما دوستان محترمی باز هم به تکرار گفتند چرا نظر خودت را در مورد پستهای زیرین
نمینویسی . من این شعر را به این دسته از عزیزان تقدیم میکنم / با سپاس/
این همه جنگ و جدل غایت کوته نظریست
گر حقیقت نگری کعبه و بتخانه یکی است
هر کسی قصه شوقش بزبانی گوید
چون نگو می نگرم حاصل افسانه یکیست


برای دانستن سوال کن و نه به قصد فتنه بر پا نمودن . برای اینکه شخص نادان که
منظور او فرا گرفتن دانش میباشد بسان دانشمند است ، ولی دانایی که قصد او ایجاد
شور و شر میباشد بسان نادان میباشد .
{جملات قصار علی (ع) از نهج البلاغه }
شاید تعدادی از دوستان و خوانندگان گمان کنند که من برای ایجاد شور و شر است که
این متنها را مینویسم . و این سوالها را مطرح میکنم . اما باید به این عده از عزیزان/ /
بگویم که اصلا اینطور نمیباشد . چرا که اگر این نوشته ها در یک محیط بسته فکری
مطرح شود میتواند باعث گمراهی و کج روی افراد را عامل شود . ولی وقتی در جایی
مثل وبلاگ که این قابلیت را دارد که تنوع فکری فراوانی را گرد هم آورد آن هم در مدت
زمان کمتر و هزینه کمتر و ( البته یک جا ) می تواند بسیار هم مفید و آموزنده و راه گشا
باشد . اما بحث این دفعه :
( ابولحسن محمد ابن ابی محمد ) مقلب به ( رضی ذی الحسبین ) در نهج البلاغه چنین
نوشته است .حضرت علی (ع) در خطبه 79 میفرمایید : ای مردم یک سخن دارم تا زنان بیش از
پیش بشناسید زنان از داشتن ایمان و خرد کافی بی بهره میباشند و بهرۀ آنها از ارث اندک
میباشد . اما نقصان ایمان آنان به دلیل پرهیز از نماز و روزه می باشد که به وقت عذر
( هیض ) آنها را انجام نمیدهند . و اما خرد آنان از این رو اندک می باشد که شهادت
و گواهی دو زن مساوی با شهادت و گواهی یک مرد میباشد و در بهره نصیب دو زن برابر
یک مرد ارث میبرد .
از بد های آنان . با عاطفه کاری پرهیز کنید ، و از نیک های آنان بهتر است که بپرهیزید .
و در کارهای نیک و پسند یده بهتر است که خواهش آنان را انجام ندهید مبادا که از وجود
شما به ناروا استفاده نماید و....
و در وصیعتی که برای پسر خود امام حسن (ع) می نگارد در قسمت پایانی چنین آمده است
....... از مشورت با زنها اجتناب کن برای اینکه رای و تدبیر و ارادۀ آنان سست میباشد
حجاب پرهیز و تقوا بر چشمانشان گذار زیرا سخت گرفتن حجاب برای ایشان پاینده تر
است و بیرون رفتن آنان دشوار تر از این نیست که بیگانه نامطمئنی را نزدشان آوردی،
اگر میتوانی کاری کن که آنان جز تو کسی را نشناسند . آنها را بر انجام کاری که قدرت و
تواناییش را ندارند نا چار مگردان زیرا زن گل خشبو است و از گل کار پر زحمت و مشقت
خواستن شایسته نمی باشد . در اینکه زن را عزیز بداری افراط مکن برای اینکه ممکن است
برای شفاعت دیگری در تو طمع نماید . از بد گمانی نابجا در حق زن سخت پرهیز کن برای
اینکه چنین بد گمانی زن پاک را به ناپاکی می کشاند . و زن پاک اندیش پلید و نا آراسته
گرداند ..........( و در جملات قصار میفرمایید : )
همه چیز زن بد است ولی بدترین چیزی که در اوست مرد را گریز و چاره ای نمیباشد بهتر
خصائل بانوان بدترین خوی مردان می باشد . و آن عبارت است از ترس و بخل و خود خواهی
زنی که خود پسند شد در مقابل هیچ کس جز همسر خود سر فرود نیاورد . و هر وقت بخل ورزید
ثروت خویش را خوب نگهدارد . زمانی که ترسو گردد از هر بد نامی که بدو روی آورد بگریزد.
.............................
حال نظر من : اگر دید اسلام به زن این است پس آنچنان نباید از حکومت طالبان اظهار
شگفتی و تعجب کرد چرا که این حکومت گویا مو به مو همین توصیه ها را اجرا میکند
و فقط بنا به موقعیتش جهاد اسلامی را هم چاشنی قضیه کرده بود . بطوری که حکومت
طالبان بدون جهاد اسلامی میشود حکومت عربستان و گویای این امر رفتاریست که با زنان
دارند . البته این را متذکر میشوم . که من تمامی ابعاد این حکومتها را مد نظر ندارم و فقط
رفتار آنها با زنان را مورد توجه و بررسی قرار داده ام چرا که شکی نیست آنان در ابعاد دیگری
بر قراری حکومت اسلامی اعم از اجرای عدالت و غیره گرفتار خطا و گمراهی شاید شده باشند
((( اما آنچه ذهن مرا مشغول ساخته این مسئله می باشد که در یک حکومت ایده ال اسلامی که
قوانین که به درستی و مو به مو اجرا شود آیا ما با ( شخصیت پردازی ) بجز شخصیت پردازی
زنان در حکومت طالبان برای زنان شاهد ها خواهیم بود ؟ ))


آنکه معصوم ره وحی خداست
چون همه صاف است بگشاید رواست
مولوی عارف بزرگ تفکر معصوم بودن را به واسطۀ وحی الهی بر شخص محتمل میداند
و اکثر معتقدین به معصومیت ( نه البته همه ) در این اصل اتفاق نظر دارند که پیامبران به
واسطۀ وحی معصومند . پس چون پیامبران خود نیز ادعا میکردند وحی به آنان نازل میشود
خود به خود معصوم بودن خود را نیز مدعی میشدند. اما این موضوع چندین و چند سوال بوجود
میآورد که با یک مقدمه کوچک به آنان میپردازم .
عصمت یعنی از ( گناه ) محفوظ بودن ، ولی در نوع اصطلا حی آن میتوان معصوم را به
دور از ( خطا ) هم معنی کرد . حال چرا ( خطا ) را از ( گناه ) جدا کردم . زیرا خطا در نوع
حادش تبدیل به ( گناه ) میشود و در نوع ناچیزش ( اشتباه ) خوانده میشود . معنی این نوشته ها
با طرح سوالهای زیر مشخص میشود .
1_ آیا امامان شیعه خود مدعی بر نزول وحی به خود بوده اند که طرفدارنشان آنان را معصوم
میدانند؟
2_ آیا پیامبران دما دم در حال وحی بودن که هر عمل و گفته ی آنان عاری از اشتباه باشد ؟
3_ آیا پیامبران سر موضوعاتی خاصی شامل وحی میشدند و در نتیجه صرفا همان موضوعات
به دور از اشتباه است ؟
4_ آیا اساسا وحی برای موضوع خاص پیش آمده نازل میشد متناصب با همان شرایط آن روزگار ؟
تفکری با شنیدن این سوالات به فکر فرو رفت و بنا به ارادتی که به این اشخاص داشت بطور
کل منکر ارتباط وحی با معصومیت شد و گفت وحی جای خود ولی معصومیت محبتی الهی
است که شامل عزیزان خاصی شده است.
این آن معنا را میرساند که این عزیزان به هر کاری که بخواهند دست بزنند و یا هر گفته ای را
که بخواهند بگویند ( شر و خیر ) آن را ( شهود ) میکنند. و البته اختیار را در انتخاب دارند ولی
بنا به ایمانشان خیر ها را اجرا میکنند پس اگر هر عملی و یا گفته ای از اینان در تاریخ ثبت
شده به دور از خطا بوده چه برسد به گناه ..
آیا این تفکر لزوم وجود وحی را اساسا زیر سوال نمیبرد ؟
آیا آگاهی به واسطۀ شهود در خیر و شر متناسب با شرایط پیش آمده است یا دیدن خیر و شر
بصورت الهیست . یعنی خارج از مکان و زمان ؟
این کلاف سر در گم را با شعری از حافظ به دوستان میسپارم . با این توضیح که وقتی انسان
ارادت فوق العاده ای نسبت به کسی پیدا میکند شاید ( و البته شاید ) دست به اغراق بزند .
دل سرا پرده محبت اوست
دیده آیینه دار طلعت اوست
تو و طوبی و ما و قامت یار
فکر هر کس به قدر همت اوست
گر من آلوده دامنم چه عجب
همه عالم گواه ( عصمت ) اوست


چرا پیام تاسوا و عاشورا و مفهوم رسالت آن را به ذکر مصیبت و تصلیت بدل کرده ایم
و غافل از شعف در یافتها و دستاوردهای با طنی آن در سوگ از دست دادنهای
ظاهریش
به عزا نشسته ایم و تنها شیوه ی انتقال این حماسه ی بزرگ بشری را در این روزها از
طریق غم و اندوه و گریه میسر دانسته ایم . گریه و غم نتیجه ی پرداختن به ظاهر دلخراش
و جگر سوز این رویداد است . و عجبا که روضه خوانان ، مجلسی را که شیون و زاری در
آن پرشور تر باشد برای خود افتخار و حاضران را به خسرو دین، سالار شهیدان حسین ابن
علی نزدیکتر میدانند در صورتی که به تجربه من حیرت شور و شعف نتیجه پرداختن به باتن
معنوی این رویداد میباشد . و آنجا که حضار از شنیدن دریافتنیهای با طن این حماسه(از اهل
فن) به حیرتی همراه با شعف و شوری وصف نا پذیر دست مییابند . به تجربه ای از انقلاب
معنوی در درون عمق وجود خود میرسند که هرگز در مجالس عزاداری نرسیده بوده اند و ..
نخواهند رسید.

ناله هایم را با کبوتر ها قسمت میکنم . اشکهایم را به دامان ابر میریزم ، خنده هایم را به
آفتاب می بخشم ، خاطره هایم را به باد هدیه میدهم . و غم هایم را به دوش میگیرم . و به
جستجوی تو بهونه قشنگم می آیم . بگذار به تو بگویم که وسعت جای خالی تو قلبم را پاره
کرده . بهونه قشنگم ، من با فانوس چشمان تو ره به سوی نور خواهم رفت .
سلام بهونه قشنگم

لوگوی دوستان